المحقق النراقي

50

خزائن ( فارسى )

و او باز به همان نوع خنده مىكرد به يك دفعه گفت : اقرار نمىكنى و تيغ را به گردن وزير زده سر او از بدن جدا شد و بگريخت و مردم متفرقّ شده ايلچى روانه شد و پادشاه را مطلع كرد . پادشاه بعد از مراجعت امر به احضار آن مقلّد نمود هر چند او را تفحص نمودند نيافتند . پادشاه فرمود منادى ندا كند كه او را امان داديم بعد از آن مقلّد حاضر شد پادشاه به او گفت : كه اين چه حركت بود كه از تو صادر شد ؟ عرض كرد : كه مرا تقصيرى نيست وزير مرا امر كرد كه تقليد على را بكنم و شغل على اين بود و من نيز چنين كردم پادشاه خنديد و او را مرخصّ كرد . « معنى عشق و عاشقى از مولوى معنوى » اى لقاى تو جواب هر سؤال * مشكل از تو حلّ شود بى قيل و قال ترجمان هر چه مارا در دل است * دستگير هر كه پايش در گل است عاشقى پيداست از زارى دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل علت عاشق ز علّتها جداست * عشق اسطرلاب اسرار خداست هر چه گويم عشق را شرح و بيان * چون بعشق آيم خجل باشم از آن گر چه تفسير زبان روشنگر است * ليك عشق بى زبان روشن‌تر است چون قلم اندر نوشتن مىشتافت * خود بعشق آمد قلم بر خود شكافت چون سخن در وصف اين حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد عقل در شرحش چو خر در گل بخفت * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت چون حديث روى شمس‌الدين رسيد * شمس چارم آسمان سر در كشيد واجب آمد چونكه آمد نام او * شرح كردن رمزى از انعام او اين نفس جان دامنم برتافته است * بوى پيراهن ز يوسف يافته است كز براى حقّ صحبت سالها * باز گو رمزى از آن خوش حالها تا زمين و آسمان خندان شود * عقل و جان و ديده صد چندان شود